تبليغاتX
بی اجازه

بی اجازه

از امروز بی اجازه می نویسمت،درست مثل خودت که بی اجازه آمدی،درست مثل خودم که ...

سلام به همه دوستای خوبم
 قدیمی ، جدید ، تازه وارد.هر کی که الان اینجا مهمونه
عید فطر رو به همگی تبریک میگم و آرزوی بهترین ها رو براتون دارم
هر روزتون عید و هر لحظه تون پر از شادی
 
امروز یه لینک میذارم.البته نمیشه اسمشو عیدی گذاشت اما امیدوارم اگه بهش گوش دادین خوشتون بیاد
از بین چندتا کاری که آلبوم شد، این اولین شعری بود که به عنوان ترانه درخواست اجرا گرفت و به همت و هنرمندی آقای علی خدادادی و تیم موسیقیشون یه موزیک شد...
متن ترانه یه کار قدیمیه که اشکالاش زیاده و جای نقد داره اما از اونجا که کار موزیک و اجرا هنرمندانه بود(من هیچکاره ام) ترانه نا موفقی نشد.
به درخواست دوستان لینک دانلود رو میذارم و منتظر نظرات قشنگتون هستم

 دانلود ( دیگه چشاتو نمیخوام )

دانلود ( کلیپ/ایران کلیپ )

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 0:8 توسط Berent |


کم کم غروب ماه خدا دیده میشود
صد حیف از این بساط که بر چیده میشود

در این بهار رحمت و غفران و مغفرت
خوشبخت آن کسیست که بخشیده میشود


شاعر : ؟

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 23:30 توسط Berent |


***
اگر چه با توام اما هنوز تنهایی

هنوز هم دلیل قشنگی برای شیدایی

اگر چه با منی اما تو را کم آوردم

تویی بهانه و من بی بهانه میگردم

***

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:2 توسط Berent |

 
لحظه های بی تو
بی رحمند
هنوز هم در نبودت
               زمین دلگیر است و  دل زمین گیر !

دیگر نمیدانم برای آمدنت با کدام قلم ،تمنا بنویسم ؟!
چیزی از من باقی نمانده
به جنون رسیده ام
این وسط تنها شعر هایم که ...

گاه گمان آمدنت را می نگارند 
گاه بیم رفتنت را می بارند

و همچنان منتظر توی دفترم می مانند
مثل خودم توی اتاق

و اما تو این روزها و شبهای عزیز :

" اگر یادتان بو د
و
باران گرفت
دعایی به حال بیابان کنید  ... . "
 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 14:41 توسط Berent |

آمده بودم حقیقت را بگویم
سخت است ـ بی علاج است ـ دانستنش آدم را کم کم می کشد
از کدام حقیقت بگویم ؟
از کدام درد ؟
کم نیست درد دلی که تو را کم آورده

آری
آمده بودم حقیقت را بگویم 

اما
سکوت میکنم
سکوت میکنم تا شکست عاشقانه ام شاهانه باشد !

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 23:4 توسط Berent |


چی بگم؟
خیلی بده درد دل گفتنی نباشه
داغونم
بیشتر از اونکه ذهنم  به درد نوشتن بخوره
بیشتر از اونکه ...
وقتی حسی از درون بهت خنجر بزنه تازه میفهمی از پشت خنجر زدن کسی خیلی هم نامردی نیست.

دردآوره دردی که گفتنش ممکن نیست
و دردآورتر اینکه تنها کسی که ازش خبر داره،دستتو نمیگیره
یعنی خدا هم خودشو به نفهمی میزنه ؟!

ظرفیت دلم تکمیله ، دیگه غصه جا نمیشه
                                                                          بسته ـ میفهمی ؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 12:44 توسط Berent |

سلام دوستان گلم

معذرت،معذرت،معذرت ...
خودمم نمیدونم چرا انجوری شد؟! قصد داشتم زودتر از این بیام،با یه عالمه مطلب تازه.کلی از عکسای سفرمو آپلود کنم ، کلی دوبتی و غزل بنویسم و خلاصه حسابی واسه وبلاگ برنامه داشتم اما ...
هردفعه یه چیزی میشه که میزنه برنامه های منو میریزه به هم.بهتره در موردش حرف نزنم.

سفر خیلی خوب بود.جای همه خالی.باور کنین همون طور که قول داده بودم برای همه دعا کردم،اما اینکه چقد قابل بودم و خدا چقده از اونا رو شنیده باشه،خوب ... چی بگم؟
البته در برابر اون عظمت و جلالی که اونجا میشه درکش کرد،اینجوری حرف زدن کفره.اون خیلی مهربون تر از این حرفاس 
خلاصه که امیدوارم برای همتون این سفر قسمت بشه.
 از تمام دوستان که این چند وقت لطف کردن و سر زدن هم ممنونم و از بابت بی جواب موندن کامنت ها بازم عذر خواهی میکنم.
باور کنین خیلی دلم می خوست زودتر بیام و خیلی دست پر تر از این اما نشد دیگه.
همیشه از اینکه چیزی باعث بشه برنامه هام بهم بخوره یا تو کارام تداخل بندازه متنفر بودم،ولی انگار ناچار به پذیرششم ...
خصوصا این روزا انگار هرچی پیش میاد غیر منتظرس.اینم یه مدلشه دیگه
دلم میخواست برای این پست یکی از نوشته های جدیدمو بذارم ، اما الان یه چیزی اومده به ذهنم که هرچی سعی میکنم بیخیالش بشم اون دست یر نمیداره.( اینم یکی از همون غیر منتظره هاس که گفتم )
باشه مینویسمش:

تقصیر تو نبود
خودم نخواستم چراغ قدیمی خاطره ها
خاموش شود!
خودم شعرهای شبانه اشک را
فراموش نکردم
خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم.
حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند
نه تو چیزی بدهکار دلتنگی این همه ترانه ای
خودم خواستم
هنوز هم که هنوز است،
از دیدن تو در خیابان خیس خوابهایم
شاد می شوم
هنوز هم جای قدم های تو،
بر چشم تمام ترانه هاست
هنوز هم همنشین نام و امضای منی!
و هنوز هم تمام دلخوشی ام،
همین هوای سرودن است
وقتی تو
زیر بارانش قدم می زنی!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گلرویی

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 21:59 توسط Berent |

دوستان خوبم سلام
امیدوارم که حال همتون خوب باشه

این غزل آخرین پست این دوره هست.البته اگه بشه اسمشو غزل گذاشت.
تقدیم به همه دوستان خوبم،امیدوارم خوشتون بیاد.مثل همیشه منتظر نظرهاتون هستم(خصوصا دوستان خوبم در انجمن شعر).

روی همتون رو می بوسم ، بدیها رو حلال کنین و مطمئن باشید به یادتون خواهم بود و اگه لایق باشم ، بهترین جای دنیا برای همتون دعا خواهم کرد.
به امید دیدار. ششم مرداد برمیگردم.

ارادتمند 

 

 

 ـــ   می زند دلم    ـــ

 

چندیست در هوای تو پر می زند دلم
در جستجوی توست به در می زند دلم

 

از لحظه ای که به عشق تو مبتلاست
تنها ، برای خاطر تو می زند دلم

 

شاعر نبودم و حالا به شوق تو

در شاهراه شعر قدم می زند دلم

 

تقدیر،سرنوشت،قضا،بی اراده اند
با دست توست آنچه رقم می زند دلم

 

آن فصل را که با حضور تو تقویم میشود

روزی هزار بار ، ورق می زند دلم

 

گر قصد رفتن از غزل من کنی شبی
با دست واژه بر سر غم می زند دلم

 

چیزی شبیه تو به رگم پا گذاشته

این هم دلیل اینکه چرا می زند دلم

 

نبض غزل تویی ، تو که تکرار می شوی

من هیچکاره ام ، اگر که دلم می زند دلم

 

دیگر دلی نمانده بگویم ، تو برده ای

دیگر دلی نمانده ، خدایا دلم - دلم

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 19:27 توسط Berent |

 

دوستان عزیز سلام

امیدوارم حال همتون خوب  و لحظه هاتون به گرمی تابستون یزد باشه

بالاخره بعد از یک عمر امتحان(واااای چقد طولانی بود...)این ترم هم تموم شد والان اوضاع یکم بهتره.اقلا آدم میدونه داره چیکار میکنه.

خلاصه که دوباره اومدم و خوشحالم از اینکه باز فرصتی هست  این چند روزباقی مونده آپ کنم.از همه دوستانی که این چند وقت سر زدن ممنونم و از اینکه لطفتون بی جواب موند عذر میخوام.

به وبلاگتون سر زدم ولی اگه مجالی نشد که اونجا هم عرض ادب کنم منو ببخشین

ارادتمند همگیتون ، فعلا

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 9:26 توسط Berent |

سلام به همه دوستان خوبم و بازم مرثی از لطفتون

از بابت تاخیرام معذرت،این مدت امتحاناتو که خودتون میدونین چه حسی میده پس لطفا به بزرگیتون ببخشین.

فعلا دوهفته ای رو نیستم.واسه بعدش هم ...

نمی دونم از الان قول بدم  یا نه ؟ به نظر میاد وبلاگم یک ماهی تعطیل میمونه.آخه بعد امتحانات هم  انگار جدی جدی قسمت شده و واسه 22 تیر عازم مکه ایم.فعلا خودمم هنوز هضمش نکردم.فقط گاهی که به خودم میام یا سرم به کتابه یا دارم امتحان میدم یا سر کلاس حج نشستم و ... .

خلاصه اوضاع یه جورای خوبی به هم ریخته شده.

لطفا برام دعا کنین،منو بگو که سر رتبه اولی این ترم کل انداختم.

برای همتون آرزوی موفقیت دارم هرجا که هستین و بازهم ممنون از بابت همه مهربونی هاتون.

داشتن دوستانی به خوبی شما همیشه یه دلگرمیه یه پشتوانه

فعلا تا آپ بعدی خدانگهدار

 

+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 23:42 توسط Berent |

از امروز
درست از همین لحظه به بعد

      * بی اجازه *

می نویسمت.
درست مثل خودت که بی اجازه آمدی
درست مثل خودم که بی اجازه عاشقت شدم

 

                         

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 21:10 توسط Berent |

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از واژه از کلام ز شعر و ترانه ها

بر برگ گل به شقایق به لاله ها

از اشتیاق دیدن رویت نوشته ام

روزی که روئیتت کنم از قاف قله ها

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 23:30 توسط Berent |

 

متشکرم از همه دوستان خوبم که به وبلاگ سر میزنن و همیشه به من و نوشته هام اظهارلطف میکنن.از همتون ممنونم.همینطور از سمانه عزیزم به خاطر همه مهربونیهاش.

کامنتی هم از طرف (ye ashegh) بود که چون نشونی از خودشون نذاشته بودن(ایمیل یا آدرس وبلاگ)جای دیگه ای جز اینجا نتونستم ازشون تشکر کنم.خیلی خیلی ممنون.آرزومه همین طور باشه که گفتین.

 

و اما تو ...

 

                                شاید این بار به اندازه یک عمر صدایت کردم

                            و بگفتم به نسیم،که بگویدکه بیایی به دیار دل ما

                                  و تو ، از کنج غریبانه ترین ناز فراموشانه

                                    باز رفتی و نیامده نرفتی ز دیار دل ما

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 9:37 توسط Berent |

*** *** ***

 

وقتی تو شعر می شوی از هرچه دوست می دارم

 

با وسعت تمام قافیه ها جانب تو می بارم

 

جا می دهم تو را به دوبیتی و غافلم ، اما ...


از هر چه کمتر از غزلت می کند چه بیزارم

 

*** *** ***

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 22:24 توسط Berent |

 

بیدلم ،مضطربم ،عاشق و پر تشویشم

چون که همکیش نشد یار مرا در خویشم

بهترین رنگ به رنگینه کمان ها خود اوست

ناز باران بکشم ، بلکه بیاید پیشم ... !؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 23:24 توسط Berent |

 

باورم شد دیگه رفتی ، باورم شد نمیای
حتی باور میکنم دیگه چشامو نمیخوای

تلخه اما باورم شد ، رفتی که دیگه نیای
حتی دیوونگیه ، دعا کنم منو بخوای

باورم شد قلبتو دادی به یه غریب از راه رسیده
شایدم غریبه قلب باوفاتو دزدیده ... ؟ 

آخه این روزا دلا میدون آتیش بازیه
هیچ دلی پیدا نمیشه بگه از رسم زمونه راضیه

چشای ناز تو هم ، بازیچه همین غمه
بی وفایی که ازش هرچی بگم بازم کمه 

چی بگم که سرنوشته و شکایت نداره
قصه اشکایی که به رفتن عادت  نداره

دل دیگه کنار گذاشته عادت عاشقیو
تو که نیستی واسه چی بلد شه پروانگیو ؟

آره بی خیال هرچی عشق و عاشق شدنه
پیش چشمای تو تنها چاره لایق شدنه

تو برو ، منم میرم ، فقط نگاتو پس نگیر
تو این آخرین ترانه عشقو از من بپذیر

.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.   .*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 21:47 توسط Berent |

از اینکه بعد از عمری(۱۴ اردیبهشت تا الان) آپ میکنم معذرت
میدونین که روزگاره ، اونم روزگار جوونی و درس و دانشگاه.این چند هفته اونقدر گرفتار درسا و پروژه ها شدم که دیگه حتی شعر هم سراغ ذهن گرفتارم نمیومد.اما امروز دیگه طاقتم تموم شد همه چیزو کنار گذاشتم و خودم رفتم سراغش،اونم معرفت خرج کرد و خدایی خوب اومد،هرچند قافیه ها هنوز پخته نیست اما ...
البته این نظر خودمه ، میدونین که هیچ شاعری نمیگه شعر من.امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.ایشاا... باز زود به زود آپ شده میام.

..........------------------------------------------------..........

از لحظه رفتنش که ماندیم جدا

هر شب طلبش میکنم هنگام دعا

تقصیر خودم بود  ، جوانی کردم

ای کاش نمی سپردمش دست خدا

..........------------------------------------------------..........

+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 23:51 توسط Berent |

 

سلام به همه.امیدوارم که حالتون خوب باشه.بازم ممنون از لطفی که دارین و نظرات خوبتون.
صبح بخیر.امیدوارم شما هم روز خوبی داشته باشین چون امروز یه روز خیلی خوبه.
مثل یه تولد بی مناسبت واسه وبلاگ و البته وبلاگ نویس
مثل یه روز غیر منتظره ، باوجود اینکه همیشه منتظرش بودم ...
امروز همه چیز آزاده ، همه چیز بدون مرزه ، هیچ چیز اجبار نیست
امروز حتی برای نوشتن هم قانون  نمیذارم.امروز دیگه لازم نیست واژه ها رو صف کنم تا نکنه غیر موزون روی کاغذ بیان شایدم این یه عیدیه واسه واژه هایی که همیشه همراه من شب زنده داری کردن و منتظر موندن.امروز عیدیه اونا همین آزادیشونه. آزاد آزاد ، هرجای صفحه با هر لحنی که بخوان ، میتونن بیان. من دیگه به اونا اعتماد دارم. باور کن اونقدر از تو گفتن که حتی اگه آزادشون بذارم ، باز هم جز از تو گفتن کار دیگه ای نمیکنن ...
خلاصه که  ؛ ای قشنگترین بهانه ، واسه گفتن ترانه ، امروز ترانه هم تعطیل ، چون دلم میخواد با ساده ترین لحن ممکن بهت بگم خوش اومدی
 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 10:41 توسط Berent |

 

سلام.اول ممنون از دوستای خوبی که سر میزنن،نظر میدن و همیشه لطف دارن.امیدوارم حال همگی خوب باشه.از بابت آپ هایی که با تاخیر همراه میشه معذرت...
امروز یکی از جدید ترین شعرامو براتون میذارم،شعری که بنابر دلایلی که یکیشم تاخیر توی تحویل شعر  بود،نتونست به موقع به دست انجمن هماهنگی شب شعر برسه و از قسمت داوری جا موند و خلاصه خونده نشد.
خدایی خیلی تو ذوقم خورد .اون شب شعر ( شب شعر بهار ،۶/۲/۸۶ ) مثل دفعات قبل نبود.ولی به امید شب شعر بعدی که شاید مناسبتش هم بهتر باشه،فراموش میکنم.
امیدوارم هیچوقت هیچکس از لحظات طلایی زندگی جا نمونه،جا موندن یه شعر تو دفتر شعر یه شاعر که مهم نیست.در ضمن امیدوارم خوشتون بیاد و خوشحال میشم نظر بدین.
تقدیم به پیشگاه امام عصر(ع) 


 اینجا هوای خاطره بارانی تو است
کاغذ،قلم،غروب چراغانی تو است

اینجا دلم به راه تو وامانده تا هنوز
از با تو بودن دوباره جدا مانده تا هنوز

فصل بهار و داد و دهش شد نیامدی
"یکگان هشتمین دهه شش شد نیامدی"

کوتاه نیست عمر نبودت کنار ما
یعنی محال شد که تو باشی بهار ما ؟

گفتی غزل کم است،به طبعت بد آمده
این بار مثنویست ، به پابوست آمده

دنیای واژه های مرا پیر کرده ای
چشم انتظار مانده ام و دیر کرده ای

آخر چرا؟ نگو که دعاهای من کم است
یا جای چشم های تو در شعر من بد است

من هر قنوت نام تو آورده ام به لب
شب در سکوت یاد تو آورده ام به تب

حتی اگر غروب کند بی تو هر طلوع
عادت کند نبود تو را قصه شروع

حتی اگر شکوفه کند بی تو هر بهار
مجرم شود دلم به صبوری،به انتظار

از فکر من همیشه به برگشت تو پل است
چشمان من برای دیدن تو بی تحمل است


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 20:40 توسط Berent |

و تو را میخوانم
                من تو را میخواهم
                                                    مگر آواز چکاوک ننمود ، غزل عشق مرا در گوشت؟
                                                                  
                                                                 و مگر باد نگفت ، که تو را دلتنگم؟

              و مگر آبی آرام بلند ،
                                               ننواخت ،
                                                                که تو تنها عشقی
                                                                                               و یگانه معبود

                           تو نگاهت نفسی ست ...
                                                          نفسی پر احساس و سراسر امید

و چه ویران قلبی ست ، که تو را کم دارد
                                                       دل این شاعر هم  ...

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 20:39 توسط Berent |

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوباره بار بسته ای و ... باز بی تو بی رنگم

همیشه وقت سفر شیشه میشود سنگم

تویی که دل به سفر داده ای و بی رحمی

بدان که بی حضور دو چشمت،همیشه دلتنگم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 22:6 توسط Berent |

تو حجم عمده افکار پاک منی
تو تک بهانه اشعار ناب منی
به شهر دفتر شعرم عبور ممنوع است
تو آمدی که تو قانون شکن ترین منی
سرم همیشه در اعماق شعر گرم تو است
که تو برای سرودن شروع خوب منی
چو شب ستاره و ماهش دوباره دل بردند
هنوز در دل شبها تو شب نورد منی
اگر دوباره نوشتم قصیده ای تب دار
عجیب نیست که اینجا تو آفتاب منی
و خواهشا بپذیر اینکه شاعرت باشم
که من هنوز پر از شعر و تو شعار منی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 11:21 توسط Berent |


در روئیاهای کودکانه ام ،همیشه آرزوها سیب های سرخی بودند ،آویخته بر درختی بلند و دلخوشی ام این بود که اگر بالا رفتن از درخت را بدانم، همه را خواهم چید. .
گاه گاهی که از کنار درخت می گذشتم دست بالا می بردم و امتحان می کردم ،شاید دستم اقلا به پایین ترین سیب برسد. .
اما ... .
اگر می رسید ، همیشه پایینی ها کال بودند. .
ارزش چیدن نداشت. .
همیشه چشمم به تو بود. .
دلم پیش بالاترین و سرخ ترین سیبی بود ،که طعم شیرین و دلپذیرش را از همان فاصله می شد فهمید. .
من روز به روز به تو نزدیکتر می شدم و تو روز به روز رسیده تر ... .
حالا دیگر دستم به تو می رسید ،حتی بالا امدن از درخت به شوق تو آسان بود. .
می گفتند چیدن ممنوع است! .
اما اینجا که بهشت نبود. .
حتی اگر بود ،تکرار گناه حوا را می دانستم. .
همه حق را به من می دهند. .
رنگ مهربان سکوتت ،دهان تنهایی ام را آب می اندازد. .
دیگر نچیدنت کافیست.دست دراز می کنم.حتی اگر پاهایم بلرزد. .
به شاخه ها ایمان دارم و به دست گیری ات. .
"همیشه لغزیدن بهانه خوبی ست برای فشردن دستهایی که دوست شان داری " .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 11:13 توسط Berent |

دیشب دوباره آبی و عاشق به رسم مهر

بر بند بند هر غزلم یک نگاه و چشم

لبریز اشک و به یاد تو مبتلا کردم

در اوج خلوت شبانه دیشب به یاد یار

از بیکرانه بند وجودم تو را صدا کردم

من از تبسم بیگانگان نه اینکه بی خبرم

راز دو چشم تو را از همه سوا کردم

وقتی به یاد ناز نگاهت ستاره می چیدم

قلبی به وسعت دریا پر از وفا کردم

تا از سکوت ثانیه ها بی تو دل امان یابد

دیشب دوباره بر کرانه مهرت حصار حک کردم

با من بمان ستاره که تنها به شوق تو

دل را به غربت شبها من آشنا کردم

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 19:47 توسط Berent |

دوباره از تو قلم از دلم به شوق تو شعر

بهانه ام شو و دستم بگیر ای همه مهر

بهانه ام تو بمانی ، بهار می ماند

شکوفه می کند اینجا کویر تشنه شعر

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 20:25 توسط Berent |

وقتی دوریه چشمهایت دلیل بغض هایم می شود،حتی اشکها هم به یاری ام نمی آیند.
وقتی به گاه بیداری نمی یابمت،حتی جاده هم برای جستجو همراهی ام نمی کند.
و وقتی حتی به خوابم نمی آیی،نه بیداری درمانم می کند نه شب!

وقتی تنها نیازم ناز توست و تو تنها نازدار نازنین من،بی نیازم نمیکنی...
بد دردیست.
به چشمهایت حسادت میکنم
چگونه میتوانی بی تفاوت و سنگین از کنار احساس نازکم بگذری؟
                  بدون حتی نگاهی
                                           حتی صدایی
                                                                و حتی لحظه ای درنگ
می ستایمت،
                     مستانه می ستایمت
                                                 شگفتا که حتی اشتیاقت هم سنگیست!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ندا

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 23:48 توسط Berent |

و باز دقایق خالی از تو مهمان روزگار من شده اند
دقایقی خالی از تو هرچند لبریز از یادت
دقایقی که نمی خواهمشان اما ...
چاره نیست جز گذرانشان،جز اینکه انتظار را بپذیری و بمانی تا بروند و آرزو کنی آنچه می آید تو را با خود بیاورد تا دوباره آغوش لحظه ها  از عطر تو پر شود.
چه کنم؟ ...
دلم تنگ تر از شکاف سوزن است،برای آمدنت،ماندنت،دیدنت،شنیدنت و تکرار همه خوبی هایی که با رفتن تو دیگر پیداشان نشد.
بهار آمده و حالا اینجا انگار زمین و زمان بهاریست.از گل بگویم یا گلدان ؟
از دلم؟میخواهی از دلم بدانی ...
نه گفتنی نیست.بهار دلم تعریفی ندارد.انگار سالهاست تقویمش ورق نخورده است. برای دلی که تو را کم دارد،برای دلی که بهانه اش را گم کرده،برای دلی که تو نیستی تا تحویلش بگیری،لحظه تحویل سال معنایی ندارد.
مهربان من ...
تلخ است اما واقعی
تو نیستی.مثل همیشه.از همان لحظه تا هنوز
اما خیالت راحت،دلم با توست.
اگر تمام واژه های نو،سطر دست نوشته های دل تنگی ام را پر کنند،واژه تکراری ام < تو> می مانی.
مثل همیشه خطابت میکنم،گلم.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 23:52 توسط Berent |

سلام
امیدوارم حال همگی خوب باشه
امروز این قسمت رو به خواست یکی از بینندگان محترو وبلاگم قرار میدم

((  میخواهم همچو پروانه در آتش شمع عشق تو بسوزم
به قدری نام زیبای تو را زمزمه کردم که صدای نفس کشیدنم نام زیبای تو را گرفته ))

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 9:36 توسط Berent |

berentt.blogfa

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 21:7 توسط Berent |

و دل امروز نگاهی انداخت

                   به دل ساعت و تقویم و شکست ...

آنقدر سرد و به ناگاه گذشتند همه

                              که نگاهم وا ماند

                                               به زمستان همان سال

                                                        همان سال سپید

چقدر زود گذشتند و برایم

                 چقدر دیر گذشت

                          و برای تو چگونه ؟!

که ربودی قلبم

و به یکباره رهایم کردی

                             و چه آرام آرام     

                                         عادت عاشقی ام

                                                    به دلت سنگین شد

و تو حتی دمی از آمدنت دم نزدی
  ـ ـــ ــــــ    ـــــ ـــ ـ

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 12:18 توسط Berent |

من گیاهی هستم سبز!
به زمینِ اینجا پابسته


البته اینا از قول شاعر بود،و اما از زبان خودم :
ندا هستم.21 ساله متولد یزد.
دانشجوی سخت افزار
در حال حاضر بیشتر وقتمو با دانشگاه و درسا میگذرونم .
و وقتای آزادمو به عنوان لیدر تور انگلیسی زبان ایرانگردی میکنم.
جوونتر که بودم فلش کار میکردم و کلیپ زیاد ساختم که هنوز توی بعضی از سایتها میشه پیداشون کرد.انیمیشن و نقاشی رو خیلی دوست دارم.
گاهی وقتا توی تنهایی مینویسم.گاهی هم شعر میگم،که نوشته های وبلاگم همه از بین دست نوشته های خودمه.
از افتتاح این وبلاگ هدف قابل بیانی ندارم.شاید چون کامپیوترم یکی از دوستای خوبمه پای دفتر شعرم هم بهش باز شد ... همین!
من دونبال اون نیستم که بیننده زیاد جمع کنم ولی قلبـآ امیدوارم همون چند نفری که سر میزنن خوششون بیاد و طعم حرفام هیچکسی رو نرنجونه
شاد باشید و پیروز
ارادتمند _______________ ندا

Home
Email
Night Skin